تبليغاتX
ღ تقدیم به حسام جون ღ
.•* *•. ستاره ی خوشکل من حسام نواب صفوی .•* *•.

مرگ بزرگ هنر پیشکسوت دنیای هنر جناب اقای خسرو شکیبایی بازیگر تائتر ، تلوزیون ، سینما

را در سن ۶۴ سالگی بر اثر سرطان کبد بر تمام مردم ایران و مردم هنر دوست ایران از جمله هنرمندان

سینما و تلوزیون و خانواده ان مرحوم تسلیت عرض میکنم.

خسرو شکیبایی علاوه بر هنرنمائی در سینما و تئاتر، برخی از اشعار سهراب سپهری و سید علی صالحی را به صورت دکلمه خوانده بود.

خسرو شکیبایی در ساعت ۹ صبح جمعه ۲۸ تیر ۱۳۸۷ در سن ۶۴ سالگی در اثر بیماری ایست قلبی در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 17:50 توسط .•* *•.حنانه.•* *•. |

کاش می فهمیدی دوست داشتن چیه؟

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است

تو میدونی عشق چیه؟؟؟؟؟؟!

تو معنی کلمه ی دوست دارمو میفهی؟

تو میدونی تنهایی چیه؟

تو میدونی انتظار چیه؟

تو میدونی......

حقم داری ندونی چون دوست دارما ی الکی

خیلی شده.....!

قلبت رو خالي نگه دار اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ..... زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز دارم!

 

گناهي ندارم

ولي قسمت اينه

كه چشماي كورم

به راهت بشينه

براي دل من

واسه جسم خستم

مني كه غرور تو چشمات شكستم

سر از كار چشمات كسي در نياورد

كه هر كي تورو خواست

يه روزي بد آورد

براي دل من

واسه جسم خستم

مني كه غرور تو چشمات شكستم

واسه من كه برعكس كار زمونه

يكي نيست كه قدر دلم رو بدونه

گناهي ندارم

ولي قسمت اينه

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 15:53 توسط .•* *•.حنانه.•* *•. |

                         

رهگذران!به سخنانِ من گوش بدهيد!من پيش از اين بارها گفته ام كه التماس،شكوهِ زندگي را فرو ميريزد.تمنّا،بودن را بي رنگ مي كند و آنچه از هر استغاثه به جاي ميماند،ندامت است.

به ياد داشته باش كه يك انسان،عشق را پاس مي دارد،هرچه را كه مي تواند به قربانگاهِ عشق مي آورد،آنچه فدا كردنيست فدا ميكند،آنچه شكستنيست ميشكند و آنچه تحملْ سوزاست،تحمل ميكند؛اما هرگز به منزلگاهِ دوست داشتنْ به گدايي نمي رود.

هرگز گمان مبر كه من براي ديدنِ اويي باز ميگردم كه زمين خوردگي در ضمير اوست!فرصتي براي بخشيدن،فرصتي براي از ياد بردن... و اين،مهلتي بود كه او از دست داد!فرصت هاي گريزنده را چون قاصدك ها به دست باد نشانديم.ما درخفا خانه هاي ضمير خويش،چيزي را پنهان نگاه داشتيم...سرسختانه نگاه داشتيم و روزي دانستيم ـ و تو نيز خواهي دانست ـ كه زمان، جاودان بودنِ همه چيز را نفي ميكند.پوسيدگي بر هر آنچه پنهان شده است،دست مي يابد و افسوس به جاي ميماند.

اينك انتظار،فرسايشِ زندگيست. باران فرو خواهد ريخت و تو هرگز به انتظارت كلامي نخواهي داشت كه بگويي.زمين ها گِل خواهد شد و تو در قلبِ يك انتظار خواهي پوسيد! گريستن... تنها و صميمانه گريستن را بياموز.

                          

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 23:31 توسط .•* *•.حنانه.•* *•. |

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتــــــــــــم

 

تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتـــــــــــــــم

 

چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بــــــــردم

 

دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمــــــــــــــــــردم

 


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 12:57 توسط .•* *•.حنانه.•* *•. |

هوای گریه دارم 

 

هوای حرف عالی

یه آسمون پرنده

یه حرف پوچ و خالی

یه زندگی که سرما

امونشو بریده

یه آسمون که حرفاش

فقط رنگ سفیده

خنده های تو خالی

زندگی خیالی

دنیای رنگ گریه

با آدم های خاکی

غرق توی مردابیم

توی توهم خوابیم

حرف همو می شنویم

اما توی سرابیم

تکرار زندگیمون

شده فقط یه عادت

می خوریم و می خوابیم

عادت کردیم به نفرت

کینه و قهر و غیبت

خوراک زندگی شد

راه رفتن و ندیدن

کار همیشگی شد

با خدا قهریم انگار

روی سازش نداریم

دنبال هر اشتباه

یه بهونه میاریم

حرفای زندگیمون

حرفای ضد حاله

خواستنی های ماهم

شرعی بگم محاله

سکوت دیگه رضا نیست

خنده رنگ دلا نیست

حرف حقیقت و راست

برای ما دوا نیست

چاره ی زندگیمون

شده دروغ و نیرنگ

یادت باشه نسازی

با آدم های هفت رنگ

آی آدم های دنیا

زمان شده مهیا

دست همو بگیریم

برگردیم سمت خدا

 

273 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:26 توسط .•* *•.حنانه.•* *•. |

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

JavaScript Codes JavaScript Codes